|
عشق يعني خاطرات بي غبار عشق يعني يك تمنا , يك نياز عشق يعني چشم خيس مست او عشق يعني ماتهب از يك نگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان " عشق يعني هر چه داري نيم كن |
توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن
توي انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه
توي فرانسه: خيلي کم کار به جاهاي باريک مي کشه دو تا مرد با همديگه توافق مي کنن که خانم مدتي مال اولي و مدتي مال دومي باشه
توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي کنن اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره اونوقت اونکه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه
توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه دومي هم دختر رو از چنگ اولي يه دزده و پا به فرار مي ذاره باز اولي همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما« تکرار ميشه
توي نروژ: معشوقه ء دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه
توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست دو تا مرد ، زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن .
توي مکزيک: کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه
توي آمريکا: حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج مي کنه
توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي کنه پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب مي کنن عاشق شکست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگي مي گيره
|
چيزي ازت کم نمي شد |

) انگليسي : I Love You ) فارسي : تو رو دوست دارم 3) ايتاليايي : Ti Amo ) آلماني : Ich Liebe Dich ) تركيه اي : Seni Seviyurum ) فرانسوي : Je t'Aime ) اسپانيايي : Te Quiero ) هندي : Mai Tumase Pyre Karati Hun ) عربي : Ana Behibak ) ژاپني : Kimi O Ai Shiteru ) يوگوسلاوي : Ya Te Volim ) كره اي : Nanun Tangshinul Sarang Hamnida ) روسيه اي : Te Iu Besc ) ويتنامي : Em Ye^u Anh ) اكرايني : Ja Tebe KoKHAju ) تونسي : Ha Eh Bak ) سوئيسي : Ch'Ha Di Ga"Rn ) سوئدي : Jag A"Iskar Dig ) آفريقايي : Ek Het Jou Liefe
دوستت دارم
امروز خیلی دلم می خواد از تو بگم...
امروز بد جوری حضور دستای مهربونت رو روی شونه هام کم دارم.....
امروز هوای گریه دارم...
دلم خیلی برات تنگ شده....
خیلی به بودنت نیاز دارم......
دلم میخواد کنارم باشی......
میخوام که باشی.....
می خوام سرمو بذارم رو شونه ت....
می خوام تمام دلتنگی هامو تو بغلت گریه کنم...
کاش می دونستی تو دلم چه خبره...
کاش بودی...... اما نه....
بذار داغ نبودنت همچنان به دلم بمونه....
تا قدرتو بیشتر بدونم...
واااااااااای...
اگه بیای و دوباره بری...
از من چی میمونه....؟؟؟
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس و ... هر کدام به روش خود مي زيستند. تا اينکه يک روز دانايي به همه
گفت: "هر چه زودتر اين جزيره را ترک کنيد، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد."
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خانه هايشان بيرون آوردند و تعميرش کردند و پس از عايقکاري و اصلاح پاروها منتظر روز حادثه شدند
همه چيز از يک طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدري خراب شد که همه بسرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان
جزيره را ترک کردند. در اين ميان عشق هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات
جزيره شد که همگي به کنار ساحل آمده بودند و «وحشت» را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند که او سوار بر
قايقش شود. «عشق» به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانها و «وحشت» زنداني شده سپرد. آنها همگي
سوار شدند و ديگر جايي براي عشق نماند. قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره لحظه به لحظه بيشتر
زير آب مي رفت و «عشق» تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا «ترس» جزيره را ترک کرده بود
اما نياز به کمک داشت. فرياد زد و از همه احساسها کمک خواست. اول کسي جوابش را نداد. در همان نزديکي
قايق دوستش «ثروتمندي» را ديد و گفت: "«ثروتمندي» عزيز به من کمک کن."
«ثروتمندي» گفت: "متاسفم، قايقم پر از پول و شمش طلاست و جايي براي تو نيست."
«عشق» رو به سوي «غرور» کرد و گفت: "مرا نجات مي دهي؟"
«غرور» پاسخ داد: "هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي کني."
«عشق» رو به سوي غم کرد و گفت: "اي دوست عزيز مرا نجات بده."
اما «غم» گفت: "متاسفم دوست خوبم، من به قدري غمگينم که ياراي کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتياج به کمک دارم."
در اين بين «خوشگذراني» و «بيکاري» از کنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها کمک نخواست! از دور
«شهوت» را ديد و به او گفت: "آيا به من کمک مي کني؟"
«شهوت پاسخ داد: "البته که نه! ..... سالها منتظر اين لحظه بودم که تو بميري!...يادت هست هميشه مرا تحقير مي کردي؟ همه مي گفتند تو از من برتري! از مرگت خوشحال خواهم شد!"
«عشق که نمي توانست «نا اميد» باشد رو به سوي خداوند کرد و گفت: "خدايا مرا نجات بده." ناگهان صدايي از
دور به گوشش رسيد که فرياد مي زد: "نگران نباش، تو را نجات خواهم داد." عشق بقدري آب خورده بود که
نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن، با تعجب خود را در قايق «دانايي»
يافت. آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي
آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند. «عشق برخاست. به «دانايي» سلام کرد و از او تشکر نمود.
«دانايي» پاسخ سلامش را داد و گفت: "من «شجاعتش» را نداشتم که به نجات تو بيايم.«شجاعت» هم که قايقش
دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا کند.تعجب مي کنم تو بدون من و «شجاعت» چطور به
نجات «وحشت» و حيوانات رفتي؟ هميشه مي دانستم در تو نيرويي هست که در هيچکدام از ما نيست. تو لايق
فرماندهي همه احساسها هستي. «عشق» تشکر کرد و گفت: "بايد بقيه را هم پيدا کنيم و به سمت جزيره برويم
ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم که چه کسي مرا نجات داد؟" «دانايي» گفت: "او زمان بود.
عشق» با تعجب گفت: "«زمان»؟"
«دانايي» لبخندي زد و پاسخ داد: "بله، «زمان»، چون اين فقط «زمان» است که مي تواند بزرگي و ارزش «عشق» را درک کند!!!!
نظر یادتون نره (لطفا)

تقدیم به عاشقان حقیقی
بازم که شک کردی به من
بازم که شک کردی به من،حرفای جورواجور زدی
بازم به جای شب بخیر، گفتی برو خیلی بدی
خیالی نیست عزیز من، هرچی می خوای بگی بگو
لابد کتاب عشقم، تو هم گرفتی پشت رو
واسه منی که عاشقم، حرفای تو یه مرهم
حرفای عشق و عاشقی، سوا نمی شه درهم
خوب می دونم که دوس داری،عشقت پنهون بمونه
قلب منم خوب بلده، قصه ی پنهون بخونه
یادت می یاد چه بی هوا تو قلب من قدم زدی
یادت باشه که قلبت به هیچ کی غیر من ندی
دلم می خواد یه بار دیگه بهم بگی دوسم داری
قول بدی تا ابد باشی،هیچ جوری تنهام نذاری
گفت : بازي
به نوجواني گفتند : عشق چيست؟
گفت : رفيق بازي
به جواني گفتند : عشق چيست؟
گفت : پول و ثروت
به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟
گفت :عمر
به عاشقي گفتند : عشق چيست؟
چيزي نگفت آهي كشيد و سخت گريست
به گل گفتم: عشق چيست؟
گفت : از من خوشبو تره
به پروانه گفتم: عشق چيست؟
گفت :از من زيبا تره
به شب گفتم عشق چيست؟
گفت: از من سوزنده تره
به عشق گفتم تو آخر چه هستي ؟؟؟..
گفت نگاهي بيش نيستم.
اگر از شما بپرسندعشق چيست ؟شما چه ميگوييد؟؟؟؟؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لطفا" نظرتون را ثبت کنید

نبودنت فاجعه ، بودنت امنيته
تو از كدوم سرزمين ، تو از كدوم هوايي
كه از قبيله ي من ، يه آسمون جدايي
اهل هر جا كه باشي قاصد شكفتني
توي بهت و دغدغه ناجي قلب مني
پاكي آبي يا ابر نه خدا يا شبنمي
قد آغوش مني نه زيادي نه كمي
منو با خودت ببر من حريص رفتنم
عاشق فتح افق دشمن برگشتنم
اي بوي تو گرفته تن پوش كهنه ي من
چه خوبه با تو رفتن ، رفتن ، هميشه رفتن
چه خوبه مثل سايه هم سفر تو بودن
هم قدم جاده ها ، تن به سفر سپردن
چي مي شد شعر سفر بيت آخرين نداشت
عمر كوچ من و تو دم واپسين نداشت
س آخر شعر سفر آخر عمر منه
لحظه ي مردن من لحظه ي رسيدنه
هنوز در جاده انتظار نشسته وچشمانم را به آسمان بیکران دوخته ام.
باز در انتظارم که بیایی

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به خودش جلب می کنه اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از اون ستاره نيست.
اون موقعي است كه تموم غماي دنيا هري ميريزه تو دلت.
بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني. تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..
باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون ستاره ديگه نگاه نكني.
بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و ميبيني اثري از اون ستاره نيست.
اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ يه ستاره زيباي ديگه.
همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ي كه توي آسمون وجود داره.
اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري. 
نیاز رو تو خودم کشتم که هرگز تا نشه پشتم
زدم بر چهره ام سیلی که هرگز وا نشه مشتم
من آن خنجر به پهلویم که دردم را نمی گویم
به زیر ضربه های غم نیفتد خم به ابرویم
مرا اینگونه گر خواهی دلت را آشیانم کن
من آن نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن
این بار غصه ها را از دوش خسته بردار
من کوه استوارم ، به من بگو نگه دار
|
بیبهانه بوسه نیز متولد میشود اما با بهانه یک بوسه میرود مثل قاصدکی در باد و آن وقت مینشینی کنار پنجرههای خاطره و مرور میکنی بوسههایی را که در خواب بر لباناش زده بودی ... در خیالی دور در پس چشمان بارانیات در کنار گلی که همیشه نشکفته ماند ... | |
دلخوشیهای کودکانه ی ما

از همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند
دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود
دلمان خوش می شود به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم
دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم
يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند
يا زمانی که شاگرد اول می شويم
دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم
يا به حرف های قشنگی که می شنويم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم مثلا با خنده های بی دليل ,
يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران
يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ
دلمان خوش است که همه چيز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبيم.
چقدر حقيريم ما....
چقدر ضعيفيم ما...

دلمان خوش است که می نويسيم و ديگران می خوانند و عده ای می گويند , آه چه زيبا
و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه
به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند
به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می کنيم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزديک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی
و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنيم و چه ساده می شکنيم همه چيز را
.......
روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اينکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعريف خاطره ها خوش می شود و دادن عيدی
دلمان به اينکه دکتر می گويد قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اينکه می توانيم فوتبال تماشا کنيم و قرص نيتروگليسيرين بخوريم
دلمان به خواب های طولانی و بيداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد

حالا دلمان خوش می شود به گريه ای و فاتحه ای
به اينکه کسی برايمان خيرات بدهد و کسی و به يادمان اشک بريزد
ذوق می کنيم که کسی اسممان را بگويد
و يا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد
دلمان تنها به اين خوش می شود که موشی يا کرمی از گوشت تنمان تغذيه کند
يا ريشه گياهی ما را بمکد به ساقه گياهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هايی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما
و دلمان می شکند از لايه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اينکه اسممان از ياد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد
دلمان خوش است به استخوان بودن
به هيچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها

ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستيم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خيلی خوبيم!..
و من دلم خوش است به نوشتن همين چند جمله
...و این است پایان سایه روشن
شادم که در شرار تو مي سوزم
شادم که در خيال تو مي گريم
شادم که بعد وصل تو باز اينسان
در عشق بي زوال تو مي گريم
......................
پنداشتي که چون ز تو بگسستم
ديگر مرا خيال تو در سر نيست
اما چه گويمت که جز اين
بر جان من شراره ديگر نيست
......................
من با لبان سرد نسيم صبح
سر مي کنم ترانه براي تو
من آن ستاره ام که درخشانم
هر شب در آسمان سراي تو
.......................
غم نيست گر کشيده حصاري سخت
بين من و تو پيکر صحرا ها
من آن کبوترم که به تنهايي
پر مي کشم به پهنه دريا ها
شادم که همچو شاخه خشکي باز
در شعله هاي قهر تو مي سوزم
گويي هنوز آن تن تبدارم
کز آفتاب شهر تو مي سوزم
.......................
در دل چگونه ياد تو مي ميرد
ياد تو ياد عشق نخستين است
ياد تو آن خزان دل انگيزست
کو را هزار جلوه رنگين است
........................
من آن شکوفه اندوهم
کز شاخه هاي ياد تو مي رويم
شبها تو را به گوشه تنهايي
در ياد آشناي تو مي جويم
سپيده![]()
سپيده بودي واسه من وامن را نفس بکش در لحظه های رفتي ولي موندي هنوز تو دفتر خاطره ها
هنوز توي اطاق من عطر تو رو حس ميشه كرد
جاي تو خالي و منم همه وجودم شده غم
حالا ديگه ترانه من ترانه بي كسيه
حالا ديگه شبهاي من شبهاي دلواپسيه
نميدونم چرا دلت از من جدا شده
رفتي و كار هر شبم گريه بي صدا شده
كاش كه فقط يك روز بياد واسه يك لحظه ديدنت
منتظرن چشمهاي من منتظر رسيدنت
وقتي تو بودي اسمون برام پر از ستاره بود
اومدنت براي من يك فرصت دوباره بود
رفتي نميدونم چرا دادي منو به بي كسي
هيچ كسي مثل من نميشه يك روز به حرفم ميرسي
يك روز ميشه دل خودت بشه گرفتار كسي
هيچ كسي مثل من نميشه يك روزي به حرفم ميرسي
هنوز به ياد اون روزها منتظرم تا كه بيايي
اگه بيايي منم ميشم همون كسي كه تو ميخواهي
اگر سپيده باز بيايي سياهي از دلم ميره
به انتظارت ميمونم اين ديگه راه اخره
تا كه سپيده باز بياد سياهي از دلم بره
به انتظارت ميمونم اين ديگه راه اخره
اين ديگه راه اخره

در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها،دیروزها
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه،شاید عاشقانم نیمه شب
گل بر روی گور غمناکم نهند
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو و دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک.....
«پسر برتر از دخترآمد پديد»
پسر جمله را گفت و چيزي نديد
نگو دخترك با يكي دسته بيل
سر آن پسر را شكسته جميل
بگفتا:«جوابت نباشد جز اين
نگويي دگر جمله اي اين چنين
!وگرنه سر و كار تو با من است
كه دختر جماعت به اين دشمن است.»
پسر اندكي هوشياري بيافت
سرش چون انار رسيده شكافت
پسر گفتش:«اي دختر محترم
كه گفته كه من از شما بهترم؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
كه دختر جماعت به كل برتر است
ز جن تا پري از همه سر تر است
پسر سخت بيجا كند،مرگ بيد
كه برتر ز دختر بيايد پديد!»
پس آن ضربه خيلي نشد نابه جا
كه يك مغز معيوب شد جابه جا
« عشق چيزي جز يافتم خويش در ديگران و شادكامي در شناخت نيست. عشق همانند پروانه ايست كه اگر سفت بگيري له مي شود و اگر سست بگيري ميگريزد. عشق همانند ميوه ايست. مكن است خوب به نظر آيد اما تا وقتي نرسيده آن را گاز نزن. عشق چون ساعت شني ست. با خالي شدن مغز قلب پر مي شود. عشق غلبه ي خيال بر خرد است. مرد به كرات عشق مي ورزد، اما كم. ولي زن به ندرت اما بسيار. مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زنها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند
دهقان پیری با ناله می گفت :ارباب!آخر درد من یکی دو تا نیست ، با وجود این همه بدبختی ، نمیدانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است، دخترم همه چیز را دوتا می بیند !
ارباب پرخاش کرد که بد بخت!چهل سال است که نان مرا زهر مار می کنی! مگر کور بودی ، ندیدی که چشم دختر من هم چپ است ؟! گفت چرا ارباب دیدم...اما...چیزی که هست ، دختر شما همه ی این خوشبختی ها را دو تا می بیند ..ولی دختر من این همه بدبختی را
پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید
قلب تان را از نفرت پاک کنید
ذهن تان را از نگرانی ها دور کنید
ساده زندگی کنید
بیشتر بدهید
کم تر توقع داشته باشید
هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند اما همه می توانند
از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند
خدا روز بدون رنج . بدون خنده. بدون اندوه. بدون باران وعده نداده است
اما او توان پایداری در ان روزها. و وعده ی تسلی پس از اشک و چراغ
راه را داده است
مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند کمی از سرعت تان کم می کنند اما
از جاده ی صاف بعد از ان لذت خواهید برد.زیاد روی دست اندازها توقف
توقف نکنید .به حرکت تان ادامه دهید
وقتی ناراحتید از این که به چیزی که می خواستید نرسیدید محکم
بنشینید خوشحال باشید زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست
وقتی اتفاقی برای تان می افتد چه خوب چه بد.به معنایش فکر کنید در
پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است.که به شما یاد میدهد چه طور
بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید
بهتر است غرور تان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید
تا اینکه او را به خاطر غرور تان از دست بدهید
من امشب برای نخستین بار گریه می کنم طبیعت،امشب برای نخستین با گرانبها ترین چیزها را که در دامان خود دارد ، به من هدیه ی کرده است... گرانبها تر از اشک در دامن طبیعت هیچ نیست !..تا گرانبها ترین چیزها را از انسان نگیرد !اشک به او نخواهد داد از من گرفت... و به من داد...جوانی من رفت ، جوانی من مرد
بچه بودم هنوز که جوانی من رفت، هنوز بچه بودم که جوانی من مرد....
گذشت من ، سر گذشتی بود که اشتباها از سر من گذشته بود و سر گذشت من ، سر نوشتی بود که آن کسی جای کاغذ را بلد نیست و بر سر ما چیز مینویسد ! اشتباها بر سر من نوشته بود ....و من در سر نوشت خود سر گذشت خیلی از انسانها را دیدم....و از سر گذشت خود ، درباره خیلی از سر نوشت ها ، خیلی چیزها شنیدم ...
و از همه ی اینها و از همه ی آنها .....آه......فریاد ، باور کنید انسان ها !....خیلی چیزها فهمیدم
همه چیز پول بود..و پول مرا رقصاند...و من بی پولی رقصیدم،همه جا وحشت بود،و وحشت مرا ترساند ، و من وحشت زده ترسیدم،همه جا سرد بود،و سرما من را لرزاند و من سرما زده لرزیدم...آنقدر ترسیدم،تا ترس از متنفرشد!و آنقدر لرزیدم،تا قلبم از جا تکان خورد و به زیر پایم افتاد و همه وقت رقصیدم قلبم به زیر پایم بود...قلبم له شود و من زیر پای خودم جان دادم و همه ی عشق ها می مردند!...و این اشکهای من بودند که عشق های مرا ،که ستارگانی بودند،نیمه خاموش و تمام فراموش و کور...
گل سرخی به او دادم .گل زردی به من داد!...برای یک لحظه ناتمام، قلبم ار طپش افتاد...
با تعجب پرسیدم : مگه از من متنفری ؟!گفت نه ! باور کن نه ! ولی چون تو را واقعاً دوست دارم نمیخواهم پس از اینکه کام از من گرفتی برای پیدا کردن گل زرد،زحمتی به خود هموار کنی.....
ميگه: من يه زني گرفتم که يه دختره 18 ساله داشت، دختر زنم با بابام ازدواج کرد، در نتيجه، زن من، مادرزن پدرشوهرش شد، از طرفي دختر زن من که زن بابام بود، پسري به دنيا آورد که ميشد برادر من و نوه ي زنم،پس نوه ي منم ميشد، در نتيجه من پدربزرگ برادر ناتني خودم بودم،چند روز بعد زن من پسري به دنيا اورد که زن پدرم، خواهر ناتني پسرم و مادربزرگ او شد،در نتيجه پسرم، برادر مادربزرگ خودش بود، از طرفي چون مادر فعلي من يعني دختر زنم،خواهر پسرم بود، در نتيجه من خواهرزاده ي پسرم بودم!!
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.
مرد جوان، در کمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت:اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود؛ اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.
در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجودداشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت:تو حتماً شوخی می کنی....قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.
پیرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی، هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام؛ من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.
گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این دو عین هم نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام. اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند.
اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارها عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام، پر کنند. پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود. زیرا که عشق، از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جان فرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطر آلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو ، من
بوسه زن بر سر موج هر موج گذر میکردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر میکردم
شوق باز آمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بید
مهر بر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه
از آن پاک تری
تو بهاری؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو!..
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس...
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قصد آیا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟!
گل به گل سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام درو دشت
سوگواران تواند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای و اینک ،اما آیا
باز بر می گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد!
تو همه هستی من ،هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری؟
هیچ
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ،روی ترا
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را
عجب!عاقبت مرد؟
افسوس
کاشکی می دیدم
من به خود می گویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
با من اکنون چه نشستن ها ،خاموشی ها
با تو اکنون چه فراموشی هاست
برو ای دوست، برو!
برو ای دختر پالان محبت به دوش
دیده بر دیده ی من ،مفکن و نازم مفروش...
من دیگر سیرم ،سیر...
بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست !
تف بران دامان پستی که ترا پرودست
کم بگو، جاه تو کو؟ مال تو کو برده ی زر
کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر
گر طلا نیست مرا، تخم طلا!.. مردم من
زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف
اتش سینه ی صدها تن دلسردم من
دل من چون دل تو ،صحنه ی دلقکها نیست
دل من مأمن صد شور و بسی فریاد است :
ضربانش :جرس قافله زنده دلان
طپش طبل ستم کوب ستم کوفتگان
چکش مغز زدنیای شرف روفتگان
تک تک ساعت ،پایان شب بیداد است
دل من ، ای زن بدبخت هوس پرور پست
شعله ی آتش شیرین شکن فرهاد است
حیف از این قلب، از این قبر طرب پرور درد
که به فرمان تو ،تسلیم تو جانی کردم
حیف از آن عمر ،که با سوز شراری جانسوز
پایمال هوسی هرزه و آنی کردم
در عوض با من شوریده ،چه کردی ؟نامرد
دل به من دادی ؟نیست؟
صحبت از دل مکن ،این لانه شهوت دل نیست
دل سپردن اگر این است !که این مشکل نیست
هان! بگیر !این دلت، از این سینه فکندیم بدر
ببرش دور ... ببر
ببرش تحفه ز بهر پدرت !گرگ پدر
از دریا پرسیدم:که این امواج دیوانه ی تو ،از کرانه ها چه می خواهند؟
چرا اینسان پریشان و در بدر ،سر به کرانه های از همه جا بی خبر میزنند؟
دریا در مقابل سوالم گریست ! امواج هم گریست...
آن وقت دریا گفت :که طعمه ی مرگ ،تنها آدمها نیستند،امواج هم مثل آدمها
می میرند!و این امواج زنده هستند، که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان
به گورستان سواحل خاموشی میسپارند...
دلم از این همه گرفتاری ،این همه خونخواری و تبهکاری
گرفته بود رفتم سراغ دوستم ... گفتم: بیا به خاطر یک لحظه
فراموشی ،پیمانه ای چند می بزنیم.
بزیر درخت رزی که تنها درخت خانه ی ما بود پناه بردیم
هنوز اولین پیمانه شراب را سر نکشیده بودم که یک قطر
آب ،از شکستگی یک شاخه سر شکسته ، بدامنم فرو غلطید
با تعجب از دوستم پرسیدم؟
این قطر چه بود؟از کجا بارید؟ در آسمان ها که از ابر خبری
نیست... دوستم پاسخی داد ،که روحم را تکان داد، گفت:
درخت رز است که گریه میکنه! می خواهد به ما بفهماند
! که بی انصافها لا اقل خون مرا جلویچشم من نخورید!...
رفته بودیم که دور از از انظار دیگران ساعتی با
سر گردانی یک عشق بی پناه ،زیر روشنائی مات ماه
گردش کنیم...
آسمان کاملا صاف بود ، مهذا ، پاره ابری سیاه ، صورت
نازنین ماه را ،در سیاهی خود ناپدید میکرد.. گفتم:آسمان
به این صافی ، معلوم نیست این قطعه ابر سیاه ،از گریبان
ما چه می خواهد؟ اشاره به ابر کرد،آهی کشید و گفت :آن
آن ابر نیست !عصاره ی ناله های پنهان عشاق واقعی است...
روی ماه را پوشانده است ، تا ماه شاهد عشق دروغ من و تونباشد
الا،ای رهگذر!منگر چنین بر گورم
چه می خواهی؟ چه میجوئی در این کاشانه عورم ؟
چسان گویم؟چسان گریم؟حدیث قلب رنجورم؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمیدانی !چه میدانی که آخر چیست منظورم؟
تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم!
کجا میخواستی مردن!؟ حقیقت کرده مجبورم!
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سر گردان ،بساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ،چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت به بقعر خاک ، پوسیدم
ز بسکه با لب محنت ،زمین فقر پوسیدم
کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پورسی که چون مردم ؟چسان پاشیده شود جانم؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم!؟
ببین پایان کارم را وبستان دادم از دهرم
که خون دیده ،آبم کرد و خاک مرده ها ،نانم
همان دهری که باپستی بسندان کوفت دندانم
بجرم این که انسان بودم و می گفتم:انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم ببدمستی
وجودم حرف بیجائی شد اندر مکتب هستی
شکست و خورد شود ، افسانه شود، روزی به صد پستی
کنون... ای رهگذر !در قلب این سرمای این سر گردان
به جای گریه :بر قبرم ،بکش با خون دل دستی :
که تنها قسمتش زجر بود از عالم هستی
دهقان پیری با ناله می گفت :ارباب!آخر درد من یکی دو تا نیست ، با وجود این همه بدبختی ، نمیدانم دیگر
خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است، دخترم همه چیز را دوتا می بیند !
ارباب پرخاش کرد که بد بخت!چهل سال است که نان مرا زهر مار می کنی! مگر کور بودی ، ندیدی که چشم دختر من هم چپ است ؟! گفت چرا ارباب دیدم...اما...چیزی که هست ، دختر شما همه ی این خوشبختی ها را دو تا می بیند ..ولی دختر من این همه بدبختی را
من سکوت تو را می نویسم
می نویسم که رنگت پریده
می نویسم کسی تازگی ها
خنده بر روی ماهت ندیده
می نویسم جواب سلامت
نا تمام و کم و خشک و خالی است
دیدن صورت مهربانت
انتظاری عجیب و خیالی است
می نویسم که یادت نمانده
قیمت یک سبد مهربانی
می نویسم که چون خسته هستی
خنده را از لبت می تکانی
می نویسم که در کنج چشمت
گردو خاک عجیبی نشسته
این همه واژه از غصه تو
قلب شعر مرا هم شکسته
گوشه چشمی به شعرم ببینداز
از سکوت تو رنگش پریده
یک نفر صادقانه بگوید
شعری از این غمگین تر که دیده
من به گوشت رساندم که باید
خنده ات را بخاطر بیاری
زیر باران دلت را بشوری
پرنده ای توی قفس اسیر
اونجا داره جون می ده و می میره
قصه زندگیش سراسر غمه
درست شبیه قصه آدمه
خونه او میون آسمون بود
تو دل آسمون بی کرون بود
پرنده هر کجا می خواست پر می زد
حتی میون ابراهم سر می زد
روزا می رفت دنبال آب و دونه
شب ها هم آسوده تو آشیونه
هر چه می خواست داشته باشه می تونست
اما پرنده قدرشو ندونست
اومد یه روزی از توی لونه بیرون
تا بشه تو شهر دو روزی مهمون
نمی دونست اونجا پرنده ای نیست
که توی این بازی برنده ای نیست
می خواست که برگرده ولی نتونست
هر چی که فکر کرد راهشو ندونست
هی بی هدف تو اسمون می پرید
تا که یه صیاد اومد واون و دید
دامی براش گذاشت و دونه پاشید
پرنده را این جوری بود که دزدید
برد وتوی یک قفس اسیر کرد
پرنده تو زندون تنگی گیر کرد
توی قفس پرنده مونده خاموش
قصه پرواز دیگه شد فراموش
قصه ما قصه اون پرنده است
قصه یک قمار بی برنده است
خونه ما میون کهکشون بود
همسایمون خدای آسمون بود
از رو خطایی اومدیم به اینجا
شدیم اسیر زرق و برق دنیا
ما هم همون پرنده اسیریم
اما می تونیم اینجوری نمیریم
ش سال اول زندگی :
گریه نکن ، شیطونی نکن ، دست تو دماغت نکن ،مامانتو اذیت نکن ، انگشتت رو تو پریز برق نکن ، دمپایی بابا رو پات نکن ، به خورشیدنگاه نکن ، شب ها تو جات جیش نکن ، تو کمد مامان فضولی نکن ، با اون پر بی تربیته بازی نکن ، اسباب بازی ها رو تو دهنت نکن ، دماغت رو تو لوله جرو برقی نکن
دوره دبستان:
موقع رفتن به مدرسه دیر نکن ، پات رو تو جامیزی نکن ، ورق های دفترت رو پاره نکن ، مدادت رو تو دهنت نکن ، حیاط مدرسه رو کثیف نکن ، دست تو کیف بغل دستیت نکن ، تخته سیاه رو خط خطی نکن ، گچ رو پرت نکن ، تو راهرو سرو صدا نکن ، تو کلاس پچ پچ نکن ، ATARI بازی نکن.
دوره راهنمایی :
ترقه بازی نکن ، SEGA بازی نکن ، موقع برگشتن از مدرسه دیر نکن ، تو کوچه فوتبال بازی نکن دست تو جیبت نکن ، با مامانت کل کل نکن ، تو کلاس صحبت نکن ، بعد از ظهر سرو صدا نکن ، اتاقت رو شلوغ نکن ، رو میز بابات کتاب هات رو ولو نکن ، با بچه ها بی ادب رفت و آمد نکن ، جر و بحث نکن.
دوره دبیرستان :
با کامپیوتر بازی نکن ، تقلب نکن ، با دوستات موتور سواری نکن ، عصر ها دیر نکن ، با بابات دعوا نکن ، تو کلاس معلمتون رو مسخره نکن ، مردم آزاری نکن ، نصف شب سرو صدا نکن ، وقتت رو با مجله تلف نکن !
دوره دانشگاه :
رشته یی رو که دوست داری انتخاب کن ، 24ساعته چت نکن ، سر کلاس درس غیبت نکن ، خیابون ها رو متر نکن ، تو سیاست دخالت نکن ، شب برای شام دیر نکن ، با مامور پلیس کل کل نکن ، چراغ قرمز رو عشقی رد نکن ، موبایلت رو Reject نکن ، آستین کوتاه تنت نکن ، شلوار لی پات نکن ، همه رو دو دره نکن.
دوره سربازی:
موهات رو بلند نکن ، روت رو زیاد نکن ، از اوامر سر پیچی نکن ، فرار نکن ، با اسلحه شوخی نکن ، غیبت نکن ، به آینده فکر نکن ، درگیری ایجاد نکن ، به فرمانده بی احترامی نکن ، غیر از خدمت به هیچ چیز فکر نکن ، اعتراض نکن ، از تلف شدن وقتت ناله نکن ، از آشپزخونه دزدی نکن.
دوره شوهر بودن :
با زنت شوخی نکن ، زنت رو با زن مردم مقایسه نکن ، به زنت خیانت نکن ، با دوستات رفت و آمد نکن ، تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن ، به زن های دیگه نگاه نکن ، موبایلت رو قایم نکن ، از عکس های قبل از ازدواجت نگهداری نکن ، پولت رو خرج دوستات نکن ، رفتار دوران مجردی رو تکرار نکن ، به غیر از زندگی مشترک به هچ چیزی فکر نکن ، ریسک نکن ، بدون اجازه زنت هیچ کاری نکن .
دوره پدر بودن :
بچه رو تنبیه نکن ، به بچه بی توجهی نکن ، بچه ت رو با بچه های دیگه مقایسه نکن ، به بچه توهین نکن ، بچه رو از بازی کردن منع نکن ، بچه ت رو به کتک زدن بچه همسایه تشویق نکن ، با بچه کل کل نکن ، بچه رو محدود نکن ، به مادر بچه بی توجهی نکن ، بچه رو به هیچ چیز مجبور نکن ، آزادی بچه رو محدود نکن ، از خواست های بچه چشم پوشی نکن.
دوره پیری:
برای بچه ها مزاحمت ایجاد نکن ، توه هات رو لوس نکن ، به خاطراتت فکر نکن ، پولت رو خرج نکن ، هوس جوونی نکن ، غیر از آخرتت به هیچ چیز فکر نکن ، با زنت بی وفایی نن ، از رفتن به خانه سالمندان احساس نارضایتی نکن ، لباس شاد تنت نکن ، تو وصیتنامه هیچ کس رو فراموش نکن ، از گذشته ناله نکن ، به هرکی رسیدی ، نصیحت نکن ، با آینده فکر نکن .
دوره پس از مرگ :
حالا دیگه دوره نـــــــــه تموم شده ! حالا هر کاری دلت میخواد بکن ...
وقتي دلت ميگيره ..
وقتی دلت آواره میشه ..
وقتی هیچ سرپناهی نداری ..
وقتی احساس میکنی توو هفت آسمون یه ستاره نداری ..
وقتی می فهمی که دنیا با همه ی قشنگیهای زود گذرش فقط یه بازی بوده و تو بازیگرش ...
وقتی چشات پُر از اشک هست و یه شونه ی مهربون برا گریه کردن نداری ..
وقتی چشماتو می بندی و مرگ رو آرزو میکنی ..
او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به گذشته ات و به اتفاقها و عواملی که باعث این اتفاق شده اند نگاه کن ...
سعی کن حکمت زندگیت رو بفهمی ...
ببین در عوض چیزهایی که از دست دادی چی بدست آوردی ؟
اگر تونستی چیزهایی رو که بدست آوردی، ببینی،بفهمی و درک کنی ... اونوقت تو برنده ای
حتی اگر به ظاهر بزرگترین شکست زندگیت رو تجربه کرده باشی! چون با چیزهایی که بدست آوردی میتونی آینده ات رو با پایه های محکمتر بنا کنی ..
اتاق تاريک بود.
فضاي گرم ومعطر اتاق منو گيج کرده بود.
روي تخت دراز کشيدم.
بهش نگاه کردم.
آروم و ساکت بود.
مثل خودم.
بلند وکشيده.
چشاش برق ميزد.
آروم سراسر بدنش رو لمس کردم.
هيچي نمي گفت.
هميشه تسليم بود، تسليم محض.
لبامو گذاشتم رو لبش و با اولين بوسه مثل هميشه آرومم کرد.
بوسه هايي يکه بين منو اون رد وبدل ميشد هميشه کوتاه بود.
دوست داشتم بعد از هر بوسه توي چشاي داغش نگاه کنم.
همين سکوتش منو ديوونه ميکرد.
اون روزاي اول که باهاش آشنا شدم براي من پر اضطراب بود.
ولي اون عين خيالش نبود.
هميشه قراراي منو اون توي کوچه هاي خلوت ،پشت ديوارهاي بلند و....بود.
ميترسيدم کسي منو با اون ببينه.
آخه اون يه جوري بود.
توي همون کوچه هاي خلوت بوسه هاي منو اون شکل گرفت.
با اولين بوسه منو اسير خودش کرد.
هميشه وقتي از هم جدا ميشديم به خودم قول ميدادم که ديگه نبينمش ولي مگه ميشد.
وقتي با هم بوديم فقط بوسه بود وبوسه.
يه جورايي فکرميکردم با اون بودن برام آرامش بخشه ولي....شايد اشتباه ميکردم.
اون از من هيچي نميخواست و اين من بودم که هر روز بيشتر بهش وابسته ميشدم و دوست داشتم لباش رو ببوسم.
و لحظهاي که ميبوسيدمش چقدر چشاش برق ميزد....
کم کم همه عادت کردن ما دو تا رو با هم ببينن.
هر دو بي پروا بوديم.
توي لحظه هاي غم وتنهايي صبورانه منو تحمل ميکرد.
هيچوقت عاشقش نشدم.
حتي گاهي ازش متنفر مي شدم ولي بازم،ميرفتم سراغش.
..................
بهش نگاه کردم.
چشماشو بسته بود.
اتاق بوي عرق تن اونو به خودش گرفته بود.
آخرين بوسه رو ازش گرفتم ومثل هر شب توي جاسيگاري لهش کردم.
لعنتي دوست داشتني.










