تبليغاتX
J Y A H O o ! . B L O G F A
میبرم...

می روم خسته و افسرده و زار                 سوی منزلگه ویرانه خویش

     به خدا می برم از شهر شما                   دل شوریده و دیوانه خویش

     می برم تا که در آن نقطه دور                  شست و شویش دهم از رنگ گناه

     شست و شویش دهم از لکه عشق            زین همه خواهش بیجا و تباه

     می برم تا ز تو دورش سازم                    زتو ای جلوه امید محال                       

     می برم زنده به گورش سازم                       تا از این پس نکند یاد وصال

     ناله می لرزد می رقصد اشک                           آه بگذار که بگریزم من

    از تو ای چشمه امید محال                            شاید آن به که ببرهیزم من

     به خدا غنچه شادی بودم                              دست عشق آمد و از شاخم چید

     شعله آه شدم صد افسوس                              که لبم باز به آن لب نرسید

    عاقبت بند سفر پایم بست                           می روم خنده به لب خونین دل

    می روم از دل من دست بدار                        ای امید عبث بی حاصل

ساعت | نویسنده : جلیل |
بابا تو این وبلاگ دو دستگی ایجاد شوده .

این مطالب ای که درباره دخترها هست را جلیل نوشته نه سونیا .

من هم حالا جلیل را میگیرم مطمعا باشیددخترهای عزیز

ساعت | نویسنده : جلیل |

همه زندگی من یه نگاه عاشقت بود چرا فکر کردی بجز من یکی دیگه لایقت بود

ساعت | نویسنده : جلیل |

 

آدم کسی که دوست داره،همیشه اذیت می کنه

 

امّا  خودش فکر می کنه داره  محّبت  می کنه

ساعت | نویسنده : جلیل |
اگر پسرا نبودند

اگه پسرا نبودن کي مامانا رو دق مي داد؟

اگه پسرا نبودن کي خونه رو مي کرد باغ وحش؟

اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کيو ضايع مي کرد؟

اگه پسرا نبودن دخترا به چي مي خنديدن؟

اگه پسرا نبودن دخترا کيو سر کار مي ذاشتن؟

اگه پسرا نبودن دخترا کيو تيغ مي زدن؟

اگه پسرا نبودن کي تو کلاس مي رفت گچ مي ياورد؟

اگه پسرا نبودن کي اشغالا رو مي ذاشت جلوي در؟

دخترهای عزیزی که به این وبلاگ می آیند لطفاً شما هم بگویید اگر پسرا نبودند.........

ساعت | نویسنده : جلیل |
می گم

می گم  تو توی  قلب  من  هم اوّلی ،هم دوّمی

 

می گه من این قدر دارم که تو ،توی اونا گُمی

ساعت | نویسنده : جلیل |
از خدا خواستم

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد
خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکش.

از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد
خدا گفت: نه
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.

از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد
خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را
فراچنگ آوري

از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد
خدا گفت: نه
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من
نزديکتر و نزديکتر مي کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد
خدا گفت: نه
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را
هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي

من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از
خدا خواستم
و باز گفت: نه
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به
کف آري.

از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست
بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم........

ساعت | نویسنده : جلیل |
اين جا کلیک کن تا وبلاگ را برای همیشه داشته باشی .::<-اگه خوندي و لذت بردي نظر هم بده عزيزم->::.

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

بهترين كدهاي جاوااسكريپت